![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
90/07/06ساعت 19:49 توسط ندا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
90/07/02ساعت 22:19 توسط ندا |
|
|
اینجا ایران است
مردمان با زبان مادری با تو سخن می گویند به مهر به تو می نگرند و با نگاهشان حرفها می زنند پیر زنان به روپوش سرخابی ت نگاه می کنند و با نگاه می گویند: اینجا ایران است زنان جوان محجبه به ناخنهای بلند لاک زده ات نگاه می گنند و می گویند: دستهای سفیدت جبل توجه می کنند مردان جوان عینکشان را جا بجا می کنند و می گویند: کاش اینجا ایران نبود
... اینجا مردمان با نگاه حرف می زنند سرزنش می کنند تحسین می کنند آرزو می کنند
|
|
+ نوشته شده در
89/11/04ساعت 23:45 توسط ندا |
|
|
به شاگردان دختر کلاس اول ابتدایی گفتم من را بکشند...
موهای بور ...چشمهای سبز و گوشواره هایم را کشیدند به شاگردان پسر کلاس اول ابتدایی هم گفتم ...
من را کشیدند با میز و تخته سیاه و حروفی که یاد گرفته بودند! |
|
+ نوشته شده در
89/10/10ساعت 0:28 توسط ندا |
|
|
در دفتر مدرسه معلمان پنجاه ساله از سکس به عنوان یک وظیفه یاد می کردند و هی اه اه و پیف پیف می کردند
... نتوانستم سکوت کنم و پرسیدم : چرا از آن لذت نمی برید انگار که حرف عجیبی زده باشم سکوت کردند و بعد یکی به حرف آمد و گفت: وقتی ازدواج کنی می فهمی ....
.. این معلمان می خواهند چه چیز به فرزندانشان بیاموزند؟ این که زنان نباید لذت ببرند؟ |
|
+ نوشته شده در
89/10/05ساعت 22:34 توسط ندا |
|
|
نگاهت که می لغزد
چشمانم را میدزدم نه از شرم ، که از ترس ترس آنکه بماند آنجا و بیافتد در دام نگاه پر پرسشت که نگاهت به زبان آید چه است تو را ؟ چه رازیست در دلت ؟ که دلم بلرزد از پی هم سخنی تا بگویم با تو که چه غوغائیست |
|
+ نوشته شده در
89/09/29ساعت 11:10 توسط ندا |
|
|
در عجبم.....که خدا چگونه به توبه مردمان اعتماد می کند؟
|
|
+ نوشته شده در
89/09/27ساعت 23:24 توسط ندا |
|
|
سلام
سلام نام خدا بود و آن سوی در ....خدا منتظرم مانده بود تا با چشم گریانم مرا در آغوش کشد و با سلام خوش آمد گوید سلام نام خدا بود کلمه عبور از مرز دنیا و راحت شدن از دلبستگی ها و سلام کلمه رهایی بود و رسیدن و سلام کلمه گرم رهایی از تنهایی بود ..... گفتند دیواری را فرض کن با دری بزرگ...آنسوی دیوار خداست...برای باز شدن در چه میگویی؟ ... سلام |
|
+ نوشته شده در
88/09/10ساعت 10:42 توسط ندا |
|
|
زندگی یک بازی ست بازی واقعیت ها
بازی حقیقت تلخ بازی برد و باخت بازی من و تو تو و او او و آن دیگری زندگی تاوان است تاوان گناه نکرده تاوان خطای مرتکب شده در طی مسیر زندگی مرگ است به شمار روزها زندگی بازی ست بازی عشق و عادت بازی خشم و نفرت بازی ترس و شهوت زندگی دیگر آن نیست که سهراب می گفت |
|
+ نوشته شده در
88/06/14ساعت 14:26 توسط ندا |
|
|
نمی دانم این سیاست است؟باور نمی کنم در کشورم که گمان میکردم امن است این اتفاقات دارد رخ می دهد
خب شما که می دانستید چه کسی انتخاب میشود چرا اینهمه مناظره و کارناوال در خیابان راه انداختید؟ چهارشنبه شب قبل از انتخابات همه جوانهای محلمان به خیابان ریخته بودند و شادی میکردند و آرزویشان این بود که انتخابات هر سال برگذار شود تا آنها شاد باشند یعنی 20 روز شادی در یک سال راضیشان میکرد جای امید را در آنهمه شلوغی خالی کردم دلم از این شادی کاذب گرفت
|
|
+ نوشته شده در
88/03/26ساعت 13:43 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضی حرفا رو نمی شه گفت اما می شه نوشت
|
| پیوندها |
|
آبی آسمانی تپش کور دل نوشته ها دستنوشته های یک پسر در حال کما ساحل آرامش غریبستان یادگار عشق یاسهای آرام یادداشتهای یه آدم ول معطل روزگار تنهایی من رستگاری در 8:20 دقیقه تب 40 درجه آفتاب پرست |
|
RSS
|